علت تطور مارکسیسم به شاخه ها و نحله های مختلف
علت تطور مارکسیسم به شاخه ها و نحله های مختلف
آنچه به نام مارکسیسم شناخته می¬شود در قرن بیستم به شاخه ها و نحله های مختلفی تقسیم شده است. این نحله¬ها گاه با یکدیگر و برخی از آنها با بنیادهای تفکر خود مارکس فاصله قابل ملاحظه ای دارند. ما در اینجا برخی از مهمترین نحله های مرتبط با جریان معروف به مارکسیسم را به اختصار معرفی خواهیم کرد. در این مبحث ابتدا اشاره¬ای خواهیم داشت به علتهایی که در توسعه مارکسیسم به شاخه¬ها و شعبه های گوناگون دخیل بوده است. دلایل زیر را می توان در زمره ی مهمترین دلایل توسعه مارکسیسم به نحله های مختلف ذکر کرد:
۱- تحولات تاریخی و اجتماعی که مسایل تازه ای را پیش روی اندیشمندان، نظریه پردازان و جنبشهای ملهم از مارکسیسم قرار داد. یکی از وجوه مهم تحولات تاریخی و اجتماعی بعد از مرگ مارکس دوام نظام سرمایه داری و پیدایش دگرگونیهای مهم در خصوصیات سرمایه طی قرن بیستم بود که انتظارات مارکس و مارکسیستها را در باژگونی نظام سرمایه داری ناکام گذاشت. مارکس، چنانچه گفتیم، بر مبنای قانون مندی سیر تاریخ به نحوی که خود آن را مطرح کرده بود و با عنایت به مشخصات سرمایه داری در نیمه دوم قرن نوزدهم باژگونی نظام سرمایه داری و شکل¬گیری نظام سوسیالیستی را در یک انقلاب اجتماعی به رهبری طبقه کارگر چندان دور نمی دانست، اما قرن بیستم حکایتی متفاوت با پیش بینی مارکس پدید آورد.
۲- ناتوانی مارکسیسم کلاسیک یا آنچه که به نام مارکسیسم “ارتدکس” نامیده شد و توسط برجسته ترین یاران و همفکران مارکس رواج یافت در توضیح تحولات تاریخی، اجتماعی و سیاسی جدید. از جمله این تحولات علاوه بر نظام سرمایه داری دگرگونیهای قابل توجه در نقش دولت یا، چنانکه مارکسیستها می گویند، دولت بورژوایی بود. دولت بورژوایی نقشهای تازه ای بر عهده گرفت و جایگاه تازه ای در نظام امور به دست آورد که با ساده انگاری های مارکسیستهای کلاسیک (ارتدکس) همخوانی چندانی نداشت.
۳- تغییر در وضعیت و روحیات طبقه کارگر که مارکس آنها را کارگزار انقلاب و کارگزار تاریخ جدید خوانده بود؛ طبقه کارگر تا حدود زیادی با نظام سرمایه¬داری در اشکال تازه اش همسازی نشان داد و به نسبت قرن نوزدهم در روحیات انقلابی این طبقه افول ایجاد شد.
۴- ظرفیت ایدئولوژیک اندیشه مارکس و کشانده شدن آن به عرصه-های گوناگون گرایش¬های انقلابی و بهره گیری از آن برای بسیج جنبشهای انقلابی و حرکتهای نوسازی؛ جنبشهای اجتماعی زیادی از روسیه گرفته تا چین و کوبا تفسیرهایی از مارکسیسم را به عنوان توجیه ایدئولوژیک حرکت خود و استراتژی مبارزات خود برگزیدند.
۵- اجمال و ابهام در برخی از فرمول بندی های کلیدی مارکس. نوآوری نظری مارکس در تحلیل تاریخ، جامعه، تکامل اجتماعی و سیر و سرشت حیات بشر مثل هر نوآوری دیگری در تاریخ علم و اندیشه هنوز غبار ابهام و اجمال بر چهره داشت و می بایست از جانب اندیشمندان بعدی مورد تفصیل و جرح و تعدیل قرار گیرد. خود مارکس فقط در کتاب سرمایه و به هنگام کالبدشکافی نظام سرمایه داری توانست فرمول بندی های ماتریالیستی خود را به کار برد اما عمرش کفاف پیشبرد همه ی طرح هایش را نداد. نقدهای مختلفی از درون جریان مارکسیستی و از بیرون آن بر نظریه های مارکس و نخستین مارکسیستها وارد شد که در تکوین این جریان فکری تاثیر بسزایی داشت. علاوه بر این ابهامات برخی از آموزه های اصلی مارکس نیز به سهم خود زمینه ای برای تفسیرهای گوناگون فراهم کرده است.
محورهای عمده ی اختلاف نظر و تشعب در مارکسیسم
پیدایش شاخه ها و نحله های مختلف در مارسیسم هم بازتاب تحولات اجتماعی و گرایش های ایدئولوژیک در دوره های مختلف و در میان اندیشمندان مختلف است و هم ناشی از تفسیر و دریافت های متفاوت از برخی آموزه های نظریه ی اصلی مارکس. تا آنجا که مربوط به تفسیرها و دریافتهای گوناگون می شود می توان گفت آنچه به عنوان رابطه زیربنا و روبنا یکی از ارکان ماتریالیسم تاریخی و جامعه شناسی سیاسی مارکس شناخته شده است محور بیشتر اختلاف نظرها است. از اختلاف نظر در تفسیر این آموزه اختلاف نظرهای دیگری پیدا می شود که به سهم خود از تعالیم اصلی نظریه مارکس هستند. مهمترین اینها عبارتند از:
۱- نقش مبارزه طبقاتی در تحول تاریخ و در گذر از سرمایه داری به سوسیالیسم. چنانکه گفته شد وجهی از ماتریالیسم تاریخی مارکس اشاره دارد به طبقات اجتماعی و مبارزه طبقاتی در تحول نظامهای تاریخی و گذر از یک نظام به نظام دیگر. برای مثال نظام فئودالی به واسطه ی مبارزه ی بورژوازی و دهقانان با فئودالها و نظام مالکیت و امتیازات فئودالی متحول و سرانجام ساقط شد و نظام سرمایه داری از طریقِ مبارزه طبقه کارگر، پرسشهای مهمی را، هم درباره نقش طبقه کارگر و هم در آموزه مبارزه طبقاتی، ایجاد کرد.
۲- مسئله گذر به سوسیالیسم، دیکتاتوری پرولتاریا و نگرش نسبت به دموکراسی، یا، به قول مارکسیستها، دموکراسی بورژوایی. مسایلی که در این مورد مطرح است این است که آیا گذر به سوسیالیسم لزوماً با انقلاب، به ویژه انقلاب خشونت آمیز، همراه خواهد شد؟ آیا بدون دموکراسی گذر به سوسیالیسم ممکن است؟ موضع مارکسیستها نسبت به دموکراسی بورژوایی چگونه باید باشد؟ آیا استقرار سوسیالیسم لزوماً با دیکتاتوری (به معنی حکومت طبقاتی پرولتاریا) همراه خواهد بود؟
۳- جایگاه و نقش دولت سرمایه داری. در آثار مارکس و تعبیرهای مارکسیستها در مورد ماهیت و کار ویژه دولت دو دیدگاه وجود دارد: یکی دیدگاه ابزاری و دیگر دیدگاه ساختاری. بنا به دیدگاه ابزاری دولت ابزار طبقه حاکمه است. طبقه حاکمه از این ابزار برای حفظ سلطه خود و مهار طبقات بهره دهی استفاده می کند. اما برحسب دیدگاه ساختاری دولت به خاطر جایگاهی که در ساختار نظام و جامعه دارد دارای نقش از جمله نقش حفاظت از نظام بهره کشی و منافع بهره کشان است. در این مورد بعداً توضیح بیشتری خواهیم داد.
۴- ماتریالیسم تاریخی به عنوان علم قانون مندی تاریخ یا علم جامعه سرمایه داری. بیشتر مارکسیستها معتقدند که ماتریالیسم تاریخی مارکس علم قانون مندی کلی تاریخ است و (به شیوه ای که در شرح اندیشه مارکس گفتیم) نیرویی پویایی یا حرکت تاریخ، و نحوه ی تحول نظامهای تاریخی از نظامهای پایین تر به بالاتر (از نظام اشتراکی عشیره ای به برده داری، از برده داری به فئودالیسم از فئودالیسم به سرمایه داری و از سرمایه داری به سوسیالیسم) را توضیح می دهد. اما در نیمه قرن بیستم شاخه ای از جریانهای مارکسیستی معروف به مکتب فرانکفورت دانش ماتریالیسم تاریخی را (به ترتیبی که خواهیم گفت) تنها درباره ی نظام سرمایه داری صادق دانست.
۵- برداشت از مفاهیم و آموزه هایی مثل “بیگانگی” و “شیئی شدگی”. چنانکه خواهیم گفت برخی از گرایشها در نظریات مارکسیستی این آموزه های مارکس را با مفهومی متفاوت از منظور مارکس به کار گرفتند و به محور نظریه های تاره ای در تحلیل جامعه سرمایه داری تبدیل کردند.
مسئله زیربنا و روبنا و نحله های مارکسیستی
گفتیم سرچشمه تشعب مارکسیسم به نحله های مختلف به لحاظ نظری اساساً مرتبط با نحوه ی تفسیر مهمترین آموزه ی ماتریالیسم تاریخی یعنی فرمول بندی زیربنا و روبنا بوده است. ما در مجلد دوم درباره ی ماتریالیسم تاریخی مارکس توضیح کوتاهی آوردیم. با توجه به اهمیتی که نحوه تفسیر این فرمول بندی در نحله های مختلف مارکسیستی دارد در اینجا بار دیگر آن را مطرح می کنیم و ضمن توضیحات بیشتر درباره ی آن به چگونگی برداشتهای گوناگون از آن می پردازیم.
مارکس برای تحلیل و تفکیک اجزاء یک نظام یا جامعه و رابطه این اجزاء با یکدیگر از استعاره های مختلفی استفاده کرده است. یکی از شناخته شده ترین استعاره ها عبارت است از مفهوم زیربنا و روبنا. مارکس، چنان که گفته شد، این نظر را پیش کشید که صورت بندی جامعه به مثابه ی یک ساختمان از دو جزء بزرگ شامل زیربنا و روبنا ساخته شده است. از این دو جزء زیربنا، که شامل شیوه ی تولید جامعه است، جزء مهمتر و در واقع شالوده جزء دوم است که روبنا نامیده می شود. شیوه ی تولید جامعه که در رابطه با روبنا به عنوان زیربنا محسوب می شود دربرگیرنده دو جزء شامل نیروهای تولید و روابط تولید است. نیروهای تولید نیز به نوبه خود وسایل تولید و نیروی کار را دربرمی گیرد. اینها مجموعاً شرایطِ مادی تولید را می سازند. جزء دیگر زیربنا روابط تولید نامیده شده است. روابط تولید عبارت است از مناسباتی که در فرآیند عملی تولید بین انسانها برقرار می شود و مناسبات تملک و مالکیت از جمله مالکیت خصوصی بر ابزار تولید از مهمترین وجوه آن است. مثلاً در جامعه سرمایه داری مالکیت بورژوایی اساس مناسبات تملک است. این تملک در سرشت قدرت سیاسی نیز منعکس می شود. اگر اینها را یعنی شیوه تولید را زیربنای صورت بندی جامعه قرار دهیم بر روی شالوده آن یک روبنا ساخته می شود که شامل سیاست، حقوق و ایدئولوژی است. رابطه این دو به این ترتیب است که زیربنا بیشتر نقشی مستقل و روبنا بیشتر نقشی تبعی دارد.
رویکرد کلاسیک و رویکرد اومانیستی
براساس یک طبقه بندی ابتدا می توان دو تفسیر متفاوت از ماتریالیسم تاریخی و قوانین آن در سنت مارکسیستی از هم متمایز کرد. در تفسیر اول که تفسیر غالب نیز هست استعاره ی زیربنا و روبنا جوهر درک ماتریالیستی تاریخ محسوب می شود و به همین ترتیب ماتریالیسم موردنظر مارکس علم تاریخ در تمام ادوار تمدن بشر است. در تفسیر دوم استعاره زیربنا -روبنا صرفاً یک انتزاع برای رد ایدالیسم فلسفی است بنابراین نباید از لحاظ تحلیلی به آن بهای زیادی داد و به عنوان یک فرمول برای مطالعه کل تاریخ به کار برد.
تفسیر نخست درکی از تاریخ دارد که می توان آن را با چهار خصوصیت اصالت ماده، اصالت اقتصاد، اصالت موجبیت و اصالت ساخت توصیف کرد. توصیف این تفسیر با واژه¬های ماده¬گرایی، اقتصادگرایی، جبرگرایی و ساختارگرایی بیان دیگری از همین معنا است. به این ترتیب تفسیر نخست از قوانین ماتریالیسمِ مارکس رویکردی در سنت مارکسیستی پدید آورد که با تکیه بر اقتصاد، ساختار و موجبیت مشخص می شود. بنابراین رویکرد مفهوم زیربنا – روبنا در نظریه ی ماتریالیسم تاریخی معطوف به این معنا است که تحول در روابط تولید (که خود بازتاب تحول در نیروهای تولید است) ایجادکننده شکلهای تازه و متناسبی در سیاست، قانون و ایدئولوژی است. انگلس، دوست و همکاری مارکس، که خود یکی از بانیان رویکرد اصالت اقتصاد و اصالت موجبیت در تفسیر ماتریالیسم مارکس شمرده می شود بعداً کوشید با آوردن این قید مهم که زیربنا در آخرین تحلیل روبنا را تعیین می کند برداشت اقتصادگرا، جبرانگار و ساخت باور را در تفسیر ماتریالیسم مارکس تعدیل و اصلاح کند. اما بسیاری از مارکسیستها به ویژه مارکسیستهای روسی در اوایل قرن بیستم به این قید “در آخرین تحلیل” توجهی نکردند و به سمت عامیانه کردن ماتریالیسم تاریخی مارکس پیش رفتند. این دسته از مارکسیستها تا جایی پیش رفتند که اقتصاد را یگانه علت تحول تاریخ معرفی کردند. این برداشت از نظریه مارکس را مارکسیسم ارتدکس نیز می¬نامند.
در تفسیر دوم، برای درک نظریه مارکس روی مفهوم دیالکتیک تکیه می¬شود. در این رویکرد گفته می شود که روابط اقتصادی، سیاسی و حقوقی به صورت یک مجموعه سازنده روابط اجتماعی تولیداند. بنابراین نگرش مسئله این نیست که کدام یک از این روابط، یعنی روابطِ اقتصادی، حقویق و سیاسی، نسبت به یکدیگر وجه علّی دارند و علت پدیدآمدن دیگری هستند. همانقدر سیاست و حقوق بر پایه اقتصاد بنا گرفته اند که اقتصاد بر پایه سیاست و حقوق. در نحله ای از تفکر مارکسیستی که به مارکسیسم اومانیستی معروف شده است و از لوکاچ تا گرامشی و از او تا اصحاب مکتب معروف فرانکفورت کشیده شده است این رویکرد تعبیر غالب بوده است.
رویکرد ساختارگرایانه در مارکسیسم
در رویکرد پیشین در سنت مارکسیسم هر یک از جهتی به افراط در عمده کردن یکی از وجوه اندیشه¬ی مارکس و در مواردی تا حد انحراف از مبانی این اندیشه سوق پیدا کردند. رویکرد ارتدکسی یا برداشت موجبیت انگار و اقتصادگرا در دهه های نخست سده بیستم در مقابل خود رویکرد اومانیستی و عقل گری میانه سده را ایجاد کرد. و سرانجام در دهه های پایانی سده بیستم رویکرد تازه ای در مارکسیسم رشد کرد که در واکنش به رویکرد اومانیستی و عقل گرا پدید آمد و به لحاظ نظری سنتزی از بهترین وجوه هریک از دو رویکرد پیشین بود. این رویکرد با نام مارکسیسم ساختارگر معروف است.
مارکسیسم کلاسیک بر این تعبیر تکیه کرده بود که در استعاره زیربنا – روبنا این وجه زیربنایی است که تعیین کننده روبنا است. روی این واژه تعیین کننده باید دقت کرد. مارکسیسم اومانیست روی رابطه دیالکتیکی زیربنا و روبنا با این تفسیر تأکید می کرد که زیربنا و ربنا متقابلاً بر یکدیگر اثر می گذارند و مثلاً سیاست که در مارکسیسم کلاسیک روبنا به حساب می آید در مواردی زیربنا است. از جمله در نظامهای اجتماعی ماقبل سرمایه داری مذهب،حقوق و ساسیت از عناصر تعیین کننده ی شیوه تولیداند. مارکسیستهای ساختارگرا کوشیدند با توسل به استعاره ی انداموارگی یا ارگانیک معضلی را که استعاره زیربنا – روبنا در تفکر مارکسیستی ایجاد کرده بود حل کنند. آنها فرمول بندی تازه ای در تحلیل تاریخ و جامعه ارائه کردند که مبتنی بر تعامل و پیوند درونی سه ساخت اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی است. در مباحث بعدی در مورد این رویکرد (و همچنین دو رویکرد دیگر) توضیح بیشتری خواهیم داد.
شاخه های اصلی مارکسیسم
اگر واژه شاخه ها مثل استعاره زیربنا – روبنا موجب سوءتفاهم نشود می توانیم بگوییم که مارکسیسم به سه شاخه اصلی تقسیم می شود. این سه شاخه عبارتند از مارکسیسم کلاسیک یا ارتدکس، مارکسیسم اومانیستی یا فلسفی و مارکسیسم ساختارگرا. هر یک از این سه شاخه ی اصلی خود به مکتبها و نحله های چندی تقسیم می شوند. از جمله مارکسیسم کلاسیک خود به دو گرایش سوسیال دموکراسی (در نظریه های کائوتسکی” و لنینیسم (در نظریه لنین) تقسیم می شود. این دو گرایش در تفسیر ماتریالیسم تاریخی مارکس از جمله تکیه بر اقتصاد، موجبیت و ساختار با یکدیگر اشتراک نظر ولی در نگرش به استراتژی انقلاب و نحوه ی گذار به سوسیالیسم با یکدیگر اختلاف نظر دارند.
مارکسیسم اومانیستی نیز گرایش هایی چون مارکسیسم فلسفی (در نوشته های لوکاچ) مکتب فرانکفورت (مارکوزه – آدورنو) نظریه انتقادی (هابرماس) را دربرمی گیرد. و ساختارگرایی در مارکسیسم نیز از نظریه های آلتوسر با ساختارگرایی سخت تر به نظریه پولانزاس با ساختارگرایی نرم تر تحول پیدا کرده است.
مطالب بر گرفته از کتاب تاریخ اندیشه سیاسی در قرن بیستم نوشته دکتر کمال پولادی نشر مرکز می باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 18:53 توسط ناصر ناصری
|